"دو تا شعر باحال"
گفته بودم دوستت دارم،ببخشید!
حالا ما یک روز یه دروغی گفتیم
تو هم دیگه انقد جدی نگیر
حالا ما یک وقتی یه چیزی گفتیم
اینا اونا نیست عزیزم!لولو برد
دوره ی تازوندن تو سر اومد
نگاه تو به گردنم نچسبید
کم زده بودی چسبشو ور اومد
منو تهدیدم نکن که میرم
یه چیزی هم دستی میدم نباشی
چیکار کنم که قهر کنی دوباره
چقد بدم که بی خیال ما شی
چیکار کنم که قهر کنی دوباره
چقد بدم که بی خیال ما شی
فکر میکنی نباشی من میمیرم
برو بینیم بابا !بذار باد بیاد

بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید
بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد
بیزارم از انتظار همیشگی
بیزارم از فردایی که از امروز میبینم
بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند
بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت
بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم
آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد
زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم
آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم
کدام صفا و یکرنگی
کدام پایداری مردانه
کدام شرافت و پاکدامنی
کدام اشک و مودت
این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد
همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست
در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم...

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط ×مسعود×
|
