

آي آدما؟ آي غنچه ها؟ آي کوچه ها؟ تو رو خدا بگين نره
پياده ها؟
سواره ها؟
مسافراي جاده ها؟
تو رو خدا بگين نره
اگه بره؟
من حرفامو به کي بگم؟
آخه من هم عاشق شدم؟
داره ميره؟
من چي بگم؟
آهاي شبا؟ ستاره ها؟ ترانه ها؟
اگه بره؟
قشنگي ها رو ميبره
آي آدما؟ مسافرا؟ پنجره هاي کوچه ها؟ تو رو خدا بگين نره
عاشق شدم؟
اون مي دونه؟
واسه همين داره ميره
اگه بره؟
کي تو شبام؟
شعرام رو از من مي گيره؟
نرو؟
بمون؟
اگه کمم؟
عاشق شدم خيلي زياد
يادش به خير؟
چه زود گذشت؟
اون اولا يادت مياد؟
مترسکي غريب بودم؟
تنها بودم؟
ساکت و بي صدا بودم
قشنگ بودي؟
بچه بودم؟
از آدما جدا بودم
يه حرفي موند؟
توي دلم؟
بهت بگم؟
از روزي که گفتي ميرم
خواستم بگم؟
دوستت دارم؟
نه خنده ها؟
نه گریه ها؟
نه اون همه ترانه و گلايه ها
هيچي به يادت نمياد؟
نه بوسه و نه کوچه و نه سايه ها
داره ميره؟
تا دوباره؟
ساکن اون شبها بشه
تو باغ سرد لحظه ها؟
مترسکي تنها بشه
عمر منم با رفتنت؟
انگاري رو به آخره
منم مي خوام عاشق بشم؟
تو رو خدا بگين نره
مي خواد بره؟
تنها بره؟
تو فکر راه سفره
آي آدما؟ ستاره ها؟ مسافرا؟ تو رو خدا بگين نره





+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:17  توسط ×مسعود×
|
هنگام جدایی فرا رسیده است.هر کس به راه خود می رود.
من می میرم و شما زنده می مانید.تنها خدا می داند که کدام بهتر است.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند،
به واسطۀ آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند.

هیچ کس بیشتر از کسی که منکر وجود خداست، دائماً از خدا حرف نمیزند.
شما
قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید.
شما به سوی خدا می روید که
قلب تان پاک شود.

اگر به جای یکی هزاران زبان می داشتم،
هزاران بار دوباره و دوباره می گفتم: مالک کائنات یکی است.
اگر خداوند از دادن گردن به ما قصد خاصی داشت،
قطعاً آن بود که سرمان را بالا بگیرد. 
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:20  توسط ×مسعود×
|
گفته بودم دوستت دارم،ببخشید!
حالا ما یک روز یه دروغی گفتیم
تو هم دیگه انقد جدی نگیر
حالا ما یک وقتی یه چیزی گفتیم
اینا اونا نیست عزیزم!لولو برد
دوره ی تازوندن تو سر اومد
نگاه تو به گردنم نچسبید
کم زده بودی چسبشو ور اومد
منو تهدیدم نکن که میرم
یه چیزی هم دستی میدم نباشی
چیکار کنم که قهر کنی دوباره
چقد بدم که بی خیال ما شی
چیکار کنم که قهر کنی دوباره
چقد بدم که بی خیال ما شی
فکر میکنی نباشی من میمیرم
برو بینیم بابا !بذار باد بیاد

دیگر بیزارم از شبی که منتهی به صبح میشود و صبحی که منتهی به شب میشود !
بیزارم از چهره ای که تلخ میخندد و صورتی که شیرین میگرید
بیزارم از ساعتی که در یک جهت میچرخد
بیزارم از انتظار همیشگی
بیزارم از فردایی که از امروز میبینم
بیزارم از مردمی که برای زنده بودن متولد میشوند زندگی میکنند و میمیرند
بیزارم از سفری که نرفته باید برگشت
بیزارم از دیروزم ! از هنوزم ! از فردایم
آیا شما که صورتتان را در سایه غم انگیز زندگی مخفی نمو ده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزچیزی به جز تفاله یک زنده نیستند
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب ، این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند
به اعتبار سنگی خود، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
چه بهتر که هر چه زودتر مرگ فرا رسد
زیرا که جز تفاله یک زنده نیستیم
آخر به چه چیز این زندگی باید دل خوش کنیم
کدام صفا و یکرنگی
کدام پایداری مردانه
کدام شرافت و پاکدامنی
کدام اشک و مودت
این جهان را آن ارزش میدهد که ترکش ملالی به دنبال داشته باشد
همه جا ترس ، فرمانروایی و خدایی میکند و دورویی حکم فرماست
در همه جا به جز مردمی پست و دورو نیستیم...

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 21:9  توسط ×مسعود×
|

مطلب زیر نهایت عشق رو میرسونه... خودتون بخونین:
۱۰۰۰ مرتبه ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را روی۸۰۰ جای مختلف
به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم! ۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله
گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم. ۱۰۰تای آن را۹۰روز...
روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم! ۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا
تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم. در ماه
۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم. ۸ سوال من را
۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی. با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا
دعوت کردم... ۲ ساعت خواهــــش کردم تا یک بار گفتی:

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:16  توسط ×مسعود×
|